درباره فیلم کوتاه «کم و بیش نامرئی» به کارگردانی ترانه اسماعیلی

نوشته: علی بکتاش

از مجموعه بهترین فیلم‌های کوتاه سال ۱۴۰۳ به انتخاب فیدان

فیلم تلنگری به روزمرگیِ موجود در روابط است. بازاندیشی در مورد آنچه هر روز با آن سروکار داریم، ولی از ظرایف آن بی‌خبریم. روابط ما یکی از مهم‌ترین دارایی‌‌های ما هستند، درحالی‌که این دارایی پیچیده‌ترین مسئله ما نیز هست و همواره بسیاری نکات در روابط، مغفول باقی می‌ماند. موارد پنهان اما پر بسامد در ارتباطات، عموماً به دلیل وجودِ روزمرگی ایجاد می‌شوند. به‌نوعی باید گفت مشکلاتِ به وجود آمده به زیر متنِ روابط می‌روند و به این راحتی قابل مشاهده و تبیین نیستند. فیلم، دست بر روی بخشی از زندگیِ مشترک می‌گذارد که کم و بیش نامرئی مانده؛ و تلاشی در مرئی کردنِ هرچه تمام‌تر آن دارد.

در آسانسور زوجی نسبتاً سرد، بالا می‌روند. با هر اکراهی شده، زن و مرد در جایی قرار می‌گیرند که بایست با همدیگر طور دیگری صحبت کنند. حرف زدن در این نقطه از فیلم، تفاوت زیادی با حرف‌زدن‌های معمولی دارد. گویی این مصاحبت به‌اتفاق مهمی کشیده خواهد شد. فرصت پیش آمده برای هم‌صحبتی، شانس اصلی فیلم برای فیلم‌ساز است. فیلم‌ساز موقعیتِ گزینشِ بازیگر را راه انداخته، زوج مد نظر را کنار هم نشانده تا تعمدا در ابتدای دیالوگ‌ها، برگه‌ی فیلم‌نامه را از دست زن و مرد بگیرد و با آغشته کردنِ فضا با بداهه و جهت‌دهی به این بداهه، جمله‌ی: آخرین بار که حرف زدیم کی بود؟ را از دهان آنان بیرون بکشد. به محضی که این دیالوگ گفته شد، معلوم می‌شود دلیل سردی میان آن دو صحبت نکردن است و خط داستانی بر این منوال خواهد بود که اتفاقِ زبانی‌ای پیش آمده و این اتفاق قرار است نقاطِ تاریک این ارتباط را روشن‌ کند. زن و مرد درگیر چیزی به نام تست بازیگری بودند و به هیچ عنوان به دنبال شناخت مشکلات زناشویی به دفتر کارگردانی و تستِ بازی نرفته بودند. اما به فراخور یک اتفاق در گفت‌وگویی کاملا بداهه، این ماجرا روشن شد که ایراد رابطه‌‌ی آنان کجاست.

موضوع بر سر مسائل نامرئی در یک رابطه است. هیچکدام از آن دو نفر در اصل، رخوت به وجود آمده و شور زندگی از دست رفته را با وضوح درک نمی‌کنند. زیرا مسئله در حالتی نا‌ملموس قرار گرفته ولی اثرات خود را به صورت ملموس بر زندگی آنها وارد می‌کند. بهتر است این حالت نامرئی را به مفهوم ناخودآگاه در روانکاوی نزدیک کنیم. چنانچه در این علم آمده مواردِ مهمی در پس و پشت آگاهی حاضر است که به آنها دسترسی نداریم، اما آن‌ها تاثیر مستقیم خود را بر روانِ انسان خواهند گذاشت. در فیلم نیز، چیزی مهم در جایی نامرئی و دور از دسترس اتفاق افتاده است؛ زن و شوهری در کنار هم با هم حرف نمی‌زنند! فیلم با ایجاد موقعیتی ناگهانی سعی در به خودآگاه آوردن آن نکته نامرئی دارد. بنابر نظر یونگ فرایند انطباق به ما امکان می‌دهد تا بخش‌های ناپیدا و گمشده روان را به آگاهی بیاوریم. دقیقا فیلم با کنار هم گذاشتن پازل‌های نامربوط و انطباق آنها باهم، زوج را به مرحله آگاهی در خصوص دور بودنشان از هم می‌کشاند. هیچ اراده‌ی خاصی پشت اینکه ایرادی را در زوجی تشخیص دهیم وجود ندارد. بلکه فرایندی کاملا تصادفی در رو آمدنِ مشکلی پنهان رخ داده است. اتفاقاتِ کوچک و بی‌ربط، زمینۀ لو رفتنِ مشکلات را ساخته است. نکته بعد اینکه، راهیابی به مشکل در روندِ فیلم از طریق خودِ مشکل پاسخ داده می‌شود. یعنی زن و مرد با استفاده از جایی که در آنند با هم صحبت می‌کنند تا بدانند مشکل، صحبت نکردن است. در نتیجه راه‌حلِ ماجرای حرف نزدن با حرف زدن هویدا می‌شود. فیلم‌ساز درواقع راهِ معاشرت را برای دو نفر ساخته است.

نکته آخر اینکه یک لوکیشن در آغاز و پایان به مخاطب اینگونه القا می‌کند که فراز و فرودی بین این زوج رخ داده است. آسانسور بالا می‌رود و در پایین آمدن، فقط سوالی به همان سکانس اضافه شده. در فرازِ ابتدایی مورد آنچنان مهمی به وضوح دیده نمی‌شود. ولی در فرودِ آخر، رابطه با پرسشِ قابلِ تاملی ادامه می‌یابد. می‌شود گفت، پاسخِ سر راست از وضع رابطه در انتها، مشت مخاطب را پر نمی‌کند اما در حقیقت این رابطه نکته عمیقی را زین پس با خود به دوش می‌کشد.

پیوند کوتاه: https://www.fidanfilm.ir/?p=16696