دربارۀ فیلم کوتاه «یویو» به کارگردانی محمدرضا میقانی

نوشتۀ هادی علی‌پناه

از مجموعۀ بهترین فیلم‌های کوتاه سال ۱۴۰۴ به انتخاب فیدان

در یکی از دوره‌های سال‌های حالا به نظر دور جشنوارۀ دانشجویی نهال بود که هیات داوران… فیلم کوتاه «چهارنفره» ساخته سهند کبیری را نامزد بهترین طراحی صحنه کرده بودند. همه می‌دانستند که چنین انتخابی در ذهن‌ها ایجاد سوال خواهد کرد. برای همین در بیانیۀ هیات داوران مشخصا ذکر شده بود که: بله، پیدا کردن مکان مناسب برای فیلم، خصوصا مکان‌هایی که اهمیت روایی دارند و در روایت فیلم رخنه می‌کنند می‌تواند و باید جزو طراحی صحنه یک فیلم لحاظ شود و مورد ارزیابی و توجه قرار گیرد. این روزها اما هر وقت پای صحبت فیلم‌سازی می‌نشینم، یک دلهره عجیب در دل دارم که نکند برای عادی‌ترین مکان‌های فیلمشان هم سازه‌ای کامل ساخته باشند. و کم نیست موارد این چنینی. متاسفانه اصلا کم نیست. فیلمی که در یک مسافرخانۀ عادی می‌گذرد، که مسافرخانه‌اش شبیه هر مسافرخانۀ دیگری است، به جای پیدا کردن یک مسافرخانه، یک سازه کامل و پر از جزئیات غیرضروری ساخته شده، تا جای مکان واقعی را با مقدار زیادی واقعنمایی تصنعی بگیرد. فیلمی دیگر برای خانه یا محل کار شخصیت‌هایش چنین کرده. سخت هم نیست تشخیص دادن این مکان‌های غیر واقعی و البته غیر ضروری.

محمدرضا میقانی با نخستین فیلمش «کلینر» این توانایی در درک اهمیت استفاده از مکان یا نباها را نشانمان داده بود. در آن روزها وقتی همه بیش از اندازه روی داستان نسبتا آشنا و پرتکرار فیلم تمرکز می‌کردند و در نتیجه به آن بی‌توجهی نشان می‌کردند یا بی‌توجهی‌ای که به فیلم معطوف داشته بودند را توجیه می‌کردند. می‌گفتم: دقت کردید فضای کاملا آشنای سینما چارسو چقدر در فیلم تازه و بدیع است. و بعد همه تصدیق می‌کردند! میقانی برای دست یافتن به این تازگی، برای نو کردن فضای آشنا چه کار کرده بود؟ او فقط یک سری قاب ساده بسته بود. قاب‌هایی که با خطوط، فضاهای خالی، جاگذاری سوژه، بازی با عمق‌ها و لایه‌های مختلف دیداری و البته استفاده از ویژگی‌های خود بنا در بافت فیلم کار می‌کردند. یک فیلم‌ساز وقت گذاشته بود و نه تنها مکانی مناسب برای داستان فیلمش پیدا کرده بود (اگر بگوید داستان را بر اساس مکان نوشته است نباید تعجب کنیم)، بلکه وقت بیشتری گذاشته بود تا آن مکان را بشناسد و از ظرفیت‌های دیداری‌اش برای شکل دادن به لایه‌های روایی فیلم استفاده کند. در کلینر این مکان است که تنش درونی شخصیت را برای ما آشکار می‌کند. نه توانایی بازیگر. بازیگر مکمل این رویکرد است و به‌جا.

«ارتودنسی»، فیلم دوم میقانی با وجود تجربه‌های تازه فیلم‌ساز با سطح، بافت و رنگ‌ها اتفاقا از این نظر تجربه چندان موفقی نیست. که موفق نمی‌شود رابطه‌ای منطقی بین درونیات شخصیت‌ها و مکان‌هایش برقرار کند. مکان در ارتودنسی بیشتر تزئینات است و برای همین اشیاء تزئینی نیز داخل آن زیاد می‌شوند. ئزئین لزوما به معنای کاربردی بودن نیست. اغلب بیشتر به تقلید راه می‌دهد یا دست فیلم‌ساز را در منابع تاثیرش پیش ما بازتر می‌کند. و خب عجیب هم نیست فیلم‌ساز تلاش کند فضاهای محبوبش در فیلم‌های دیگران را در فیلم خودش وارد کند. چنین کاری لزوما به نتیجه مطلوبی ختم نمی‌شود، اما فیلم‌ساز دارد فیلم دومش را می‌سازد!

«یویو» از این نظر به هوشمندی کلینر نزدیک‌تر است. مینیمالیسمش نیز. دوباره کارکرد خطوط، جاگذاری‌ها، لایه‌ها و باقی موارد بازگشته‌اند و حالا تجربه ارتودنسی با رنگ‌ها، سطوح و بافت‌ها پخته‌تر به کار گرفته شده‌اند. و البته که فیلم در کمال تعجب در مکان‌های واقعی می‌گذرد و جنس پلاستیک فیلم نه با تصنع که با درک مکان و اجزای دیگر ساخته شده است. فیلم اجازه می‌دهد شخصیت‌هایش مدام لابه‌لای خطوط و رنگ‌ها راه بروند و حضور داشته باشند و به همان نسبت به رابطه یا حس خود نسبت به سطوح و رنگ‌ها اشاره کنند.

مهم نیست چقدر به راوی فیلم اطمینان می‌کنیم. مهم این است که یک سفر درونی با یک گردش ساده در خلوط یک ساحل دور افتاده هم عرض شده است. چالش شخصیت یا شخصیت‌ها با مسئله جنسیت با سطوح و رنگ‌ها توضیح داده می‌شود و لایه‌های متعدد قاب‌ها به ما اجازه می‌دهد در عین سادگی با گزاره‌های چند وجهی موضوع کلنجار بریم. رد پای تاثیر از فیلم‌های دیگر هنوز در فیلم هست و کمی انتخاب روایی برای پایان‌بندی فیلم را برایم کلیشه‌ای می‌کند. آیا نمی‌شد ایده سرکوب را هم در همین مکان‌ها پیدا کنیم؟ شن ابزاری خوبی برای دفن کردن نیست؟ پسِ موج‌ها به اندازه کافی فضای بی‌پایان درون خودش پنهان نکرده؟ یا حتی انحنای ماهورها؟ درک می‌کنم که لمس کردن سطح لزج برکه کوچکی از خون با آن قرمزی غلیظ و چسبنده چقدر می‌تواند وسوسه برانگیز باشد. یا کامل کننده روند لمسانی فیلم. اما آیا لازم بود به قاب‌های این فیلم وسیله تزئینی‌ای مثل یک تفنگ اضافه کنیم؟ بگذریم. انتخاب فیلم‌ساز پیش روی ماست و حد تخیل برای بی‌نقص کردن فیلمی که دوستش داریم اما یک تار مو یا لکۀ لمس روی آن آزارمان می‌دهد بی‌انتها ست.

امیدوارم محمدرضا میقانی در فیلم‌های بعدی خود بیشتر و بیشتر به مال خود کردن سلیقه بصری‌اش و تازه کردن مکان‌ها، سطوح و رنگ‌های آشنا ادامه بدهد. ما هم از لمس کردن فیلم‌هاش لذت ببریم. کار بهروز بادروج در کلینر و ارتودنسی و حامد حسینی سنگری در یویو را فراموش نکنیم.

پیوند کوتاه: https://www.fidanfilm.ir/?p=16861