درباره فیلم کوتاه «سنگهای نجواگر» ساخته علی محمد ترحمی
نوشته علی بکتاش
از مجموعۀ بهترین فیلمهای کوتاه سال ۱۴۰۴ به انتخاب فیدان
فیلم با صحنهای از جمعآوری چوب توسط یک پسر و بار زدن آن به پشت اسبش، آغاز میگردد. در همین حال میگوید که روزهای آخر اینجا بودن است و به زودی از اینجا خواهیم رفت. حرکات پسر و اسبش ما را به دل کوه و کار در معادن منتقل میکند؛ جایی که انسان در اعماق زمین با تلاش و درگیری مداوم با سختیِ سنگها مشغول است. در خلال این حرکات نماهای بسته از افراد با رنگو روی سیاه ما را به تامل و تقرب به لوکیشن فیلم وا میدارد.
با پیشروی فیلم حادثهای در معدن رخ میدهد، اسب به طرفی میگریزد و پسر در پی او دوان دوان وارد جایی خطرناک در دل کوه میشود. او در جریان جستوجو کارگری را از زیر آوار بیرون میکشد اما نزدیک به دهانهی معدن یاد اسبش، رهایش نمیکند و باز تصمیم به خطر کردن برای نجات او میگیرد. در این لحظات، تصمیم به رها کردنِ کارگر و یا نجاتِ حیوان چالشی در فیلم به نظر میرسد. فریادِ پسر به جان بیننده مینشیند، تا مجبور به درک چنین موقعیتِ دوگانهاش کند.
معدن در این فیلم صرفاً مکانی برای اشتغال و استخراج منابع نیست؛ جایی است که در آن طبیعت، در هیئت سنگ، سختی، خود بسنده بودن، در برابر انسان است. تونلهای تاریک و ناشناخته، انسان را به قلمرویی میبرند که هنوز بهطور کامل در اختیار او قرار نگرفته است. انسان در این فضا با مادهای روبهروست که به آسانی تسلیم خواستههایش نمیشود و برای تغییر دادنش باید توان جسمی و فنی خود را به کار گیرد. از این منظر، معدن محلِ به فعلیت رسیدنِ برخی تواناییهای انسانی است؛ جایی که قدرت بدنی، ابزار و تکنیک در مواجهه با مقاومت طبیعت معنا پیدا میکنند. با اینحال، همین فعلیت یافتن، تناقضی بنیادین را نیز آشکار میکند: انسان برای اثبات قدرتِ خود، ناچار به مداخله در طبیعتی میشود که پیش از حضور او وجود داشته و مستقل از خواستههایش عمل میکند.
نماهای باز از انسان در فضای وسیع و بیانتهای کوهستان، این نسبت را بهخوبی مجسم میکنند. کارگر در برابر عظمت تودههای سنگ و امتداد تاریک تونل، به موجودی کوچک و تقریباً ناچیز شبیه است؛ گویی مورچهای در پهنهای، که ابعاد و قدرتش از حدود ادراک او فراتر میرود. در مقابل، نماهای بسته از چهرههای عرقکرده و سیاه کارگران، ما را به تجربهی جسمی آنان نزدیک میکنند. فیلم از یک سو خردی انسان را در برابر طبیعت نشان میدهد و از سوی دیگر، فرسودگی و تلاشی را به تصویر میکشد که انسان برای تغییر چنین طبیعتی صَرف میکند.
اسب و پسر دو شخصیت مهم فیلماند که میتوان به رابطهی آنها را از منظر تفاوت میان زندگی طبیعی و انسانی توجه کرد. اسب به عنوان حیوانی که در پیوند مستقیمتری با محیط پیرامون خود قرار دارد، نسبت به تغییرات محیطی واکنشی غریزی نشان میدهد. فرار آن در پی انفجار و حرکتش به سمت محل ریزش را میتوان نشانهای از حساسیت حیوان به آشفتگی محیط دانست؛ گویی اسب چیزی را در این فضا احساس میکند که انسان، درگیرِ کار و فعالیت صنعتی، از درک آن بازمانده است. پسر، در مقابل، موجودی انسانی است که میان دو جهان قرار گرفته: از یک سو طبیعتی که در آن زندگی میکند و از سوی دیگر تمدنی که با تکنیک، تکنولوژی و سود عجین است. در اینجا اسب را نباید صرفاً نماد طبیعت و پسر را نماینده مطلق تمدن دانست. چنین تقابلی بیش از اندازه سادهانگارانه خواهد بود. اهمیت رابطه آنها در این است که هر دو در یک فضای مشترک حضور دارند، اما نحوهی بودنشان در آن فضا یکسان نیست. اسب به محیط واکنش صرف نشان میدهد؛ اما پسر میتواند درباره آن تصمیم بگیرد، در آن مداخله کند و پیامدهای افعالش را بسنجد.
یکی از مهمترین وجوه فیلم، تقابل میان سکوت طبیعت و صدای دخالتِ انسان است. در چنین نظمی طبیعی، کوه، سنگ، حیوان و زمین هر یک شیوهی خاص خود را برای بودن دارند، بیآنکه لزوماً در خدمت هدفی انسانی قرار گرفته باشند. با ورود انسان و آغاز فعالیت معدنی، این نظم دستخوش تغییر میشود. انسان با ابزار و تکنیک، سنگ را میشکافد، کوه را منفجر میکند و زمین را به مادهای قابل استخراج تبدیل میکند. انفجار در این میان صرفاً صدایی بلند نیست؛ میتوان آن را استعارهای از ورود اراده انسانی به جهانی دانست که تا پیش از آن، مستقل از خواست او وجود داشته است. انسان با انفجار، نه فقط شکل کوه را تغییر میدهد، بلکه صدای خود را بر فضای طبیعت تحمیل میکند. انفجار، شروع لحظهای است که میل انسان به تسلط بر طبیعت، هماهنگی میان موجودات و محیط را مختل میکند.
واکنش اسب به صدای انفجار، این تقابل را محسوستر میسازد. درحالیکه انسان با تکنیک، زمین را به شکلی هدفمند تغییر میدهد، حیوان با فرار خود به آشفتگی محیط پاسخ میدهد. این تفاوت میتواند یادآور آن باشد که کنش انسانی، حتی هنگامی که با هدفی معین صورت میگیرد، پیامدهایی فراتر از قصد اولیه او دارد؛ پیامدهایی که موجودات دیگر نیز ناگزیر از تجربهکردن آنها هستند.
در این میان، نام فیلم، «سنگهای نجواگر»، امکان بحثی عمیقتر را به ما میدهد. نجوا در برابر انفجار قرار میگیرد: یکی صدایی آرام و کم است که برای شنیدهشدن به توجه نیاز دارد، و دیگری صدایی شدید که فضای اطراف را به اجبار تحت تأثیر قرار میدهد. اگر انفجار صدای اراده انسانی برای تغییر طبیعت باشد، نجوا میتواند صدای خود طبیعت باشد؛ صدایی که در هیاهوی بهرهبرداری و استخراج کمتر شنیده میشود.
پایان فیلم و حضور اسب در تونل ساکت، این مسئله را دوباره زنده میکند. آنچه باقی میماند، نه هیاهوی کارگران و نه صدای انفجار، بلکه حیوانی است که در فضایی طبیعی همچنان پرسه میزند.
در نهایت، نکتهی فیلم را باید در این دانست که بهجای ارائهی پاسخی قطعی، امکان تأمل درباره نسبت میان طبیعت و آدمی را فراهم میکند. آیا انسان میتواند بدون تبدیل طبیعت به ابزاری برای اهداف خود، در آن زندگی کند؟ آیا در میانه هیاهوی تکنیک، هنوز قادر است نجواهای سنگها را بشنود؟ شاید فیلم در سکوت پایانی خود، بیش از هر پاسخ صریحی، ما را با همین پرسش روبهرو میکند که مسئله فقط این نیست تا انسان با طبیعت چه میکند، بلکه این است که در جریان این مداخله، چه نسبتی با جهان و با جایگاه خود در آن برقرار میسازد.

فیدان در شبکههای اجتماعی